|
چکیده دو فرقه شیعی امامی و زیدی، علاوه بر آنکه اشتراکات مهمی در مورد مسئله امامت دارند، مثل منصوص بودن امامت
و اختصاص امامت و خلافت به اهلبیت(ع)، تفاوتهای ایشان نیز قابل توجه
است. آنچه در نوشتار ذیل آمده است، گزارشی از دیدگاه دو عالم زیدی (ابوزید
علوی) و امامی (ابنقبه رازی) در قرن چهارم هجری درباره امامت است. ابوزید
علوی در کتاب الاشهاد، ضمن طرح دیدگاه زیدیه در مورد امامت، اعتراضات زیادی
را بر دیدگاه امامیه در مورد این موضوع وارد نموده است. ابنقبه رازی با
نوشتن کتاب نقض کتاب الاشهاد، به اعتراضات ابوزید علوی پاسخ داده و به دفاع
از موضع امامیه پرداخته است. گزارش ذیل براساس مطالبی است که مرحوم شیخ
صدوق در کمالالدین از کتابهای ایشان آوردهاند.
کلیدواژه ها: اهلبیت(ع)، امامت و خلافت، امامیه، زیدیه، مهدویت، غیبت، تقیه، بداء، شیخ صدوق، ابوزید علوی، ابنقبه رازی.
درآمد اندیشه «منصوص
بودن امامت» و اعتقاد به وجود نص بر امامت اهلبیت(ع) نقطه پیوندی است که
زیدیه و امامیه را تحت عنوان عام «تشیع» قرار میدهد. اما تلقی این دو فرقه
شیعی از نص بر امامت متفاوت است. از نظر امامیه، پیامبر اکرم(ص) صریحاً
دوازده نفر از عترتش را به عنوان ائمه بعد از خود معرفی نموده است؛ اما از
دیدگاه زیدیه، رسول اکرم(ص) به صورت عام به امامت عترتش نص فرموده که
منظور از عترت نیز همه فرزندان فاطمه(س) (حسنی و حسینی) هستند.
بنابراین، اولین شرط امامت از دیدگاه
زیدیه این است که امام باید فاطمی باشد. علاوه براین، منتخب مردم بودن،
اقدام به جهاد و قیام مسلحانه، امربه معروف و نهی از منکر، شجاعت، تقوا و
عالم بودن، از دیگر شروط امامت نزد زیدیه به شمار میرود. مجموعه این شروط
همان مفهوم شعار «الرضا من آل محمد(ص)» را تشکیل میدهد.
در مجموع، اختلاف زیدیه و امامیه در باب
امامت همسنگ اشتراکشان در این مقوله است. یک نکته اساسی که از این تفاوت
دیدگاه به دست میآید این است که برخی فرق و علمای زیدی «مهدویت» را انکار
میکنند. چون به عقیده ایشان، اعتقاد به لزوم قیام و پرداختن به جهاد و
امربه معروف و نهی از منکر به صورت آشکار از سوی امام، جایی برای اعتقاد به
امام غائب باقی نمیگذارد. یکی از علمای زیدی که به شدت با اعتقاد به
«مهدویت» و «غیبت امام عصر(عج)» مخالف است، ابوزید علوی (م قرن چهارم هجری)
است که مقاله حاضر به گزارش عقاید وی در باب امامت و مهدویت میپردازد.
این شاید از لطایف روزگار باشد که علیالظاهر مسئله مهدویت در میان عامه و
خاصه اجماعی به نظر میرسد و احادیث آن در کتب فرقین خودنمایی میکند.
بالاتر از این، طبق بررسیهای انجام شده، اکثر ادیان و مذاهب و بیشتر اقوام و
ملل دنیا در انتظار منجی و مصلحی بر سر میبرند و حتی در مانویت و شینتو
نیز اعتقاد به ظهور منجی و مصلح وجود دارد؛ حال آنکه از دیدگاه بعضی از
پیروان یک فرقه شیعی (زیدیه) اعتقاد به چنین مصلح غائبی معقول نمینماید.
جالبتر آنکه برخی بدون کوچکترین بررسی، وقتی به مبحث مهدویت میپردازند،
صرفاً به این دلیل که زیدیه از فرق شیعی است، اعتقاد آنها به مهدی
موعود(عج) را قطعی فرض میکنند.
البته ناگفته نباید گذاشت که همه زیدیها
با اعتقاد به مهدویت مخالف نیستند و تعدادی از علمای زیدی به این بحث
پرداختهاند. بعضی از علما و ائمه زیدی درباره مهدی موعود(عج) اشعار و
مدایحی دارند و نیز در برخی منابع زیدی روایاتی در مورد مهدی موعود(عج) نقل
شده و از شخص زیدبن علی(ع) احادیثی را در این زمینه روایت نمودهاند. در
مورد بعضی از ائمه زیدیه نیز ادعای مهدویت مطرح شده است.[1] با این همه،
بحث مهدویت در میان زیدیه بسیار کمرنگ است و جایگاه مهمی برای آن در
اعتقادات زیدی نمیتوان یافت. در بسیاری از منابع کلامی زیدی، و منابعی که
در مورد امامت نوشتهاند، هیچ اشارهای به مسئله مهدویت نشده است. از میان
زیدیه آنانی که به مهدویت اعتقاد دارند، فرد خاصی را به عنوان مهدی
نمیشناسند و حتی از نظر ایشان مشخص نیست که مهدی(عج) از نسل امام
حسنائمه(ع) است یا از نسل امام حسین(ع).
در میان زیدیانی که به مهدویت معتقداند،
فقط این مسئله مورد اتفاق است که مهدی موعود (عج) از نسل فاطمه زهرا(س)
خواهد بود، اما بیش از این چیزی مشخص نیست.
به هرحال، در نوشتار حاضر ما به بررسی
اعتقاد زیدیه در باب امامت و مقایسه آن با دیدگاه امامیه خواهیم پرداخت.
اساس کار ما اعتراضات ابوزید علوی (از علمای زیدیه در قرن چهارم هجری) و
جوابهای ابنقبه رازی (از علمای امامیه در قرن چهارم هجری) است. شیخ صدوقS
در نیمه اول کتاب کمالالدین و تمام النعمه، پس از ذکر چند اعتراض از سوی
زیدیه بر امامیه و پاسخ آن اعتراضات، به نقل و گزارش کتاب نقض کتاب
الاشهاد، نوشته ابنقبه، میپردازد که پاسخ ایرادات کتاب الاشهاد ابوزید
علوی است. مجموعه این اشکالات و جوابها اعتقاد کلی زیدیه را در باب امامت و
نیز تفاوت دیدگاه زیدیه و امامیه را به خوبی روشن مینماید.
سؤالی که در بدو امر به ذهن میرسد این
است که چرا مرحوم صدوقS معظم مباحث مقدماتی خود در کتاب کمالالدین را به
اعتراضات زیدیه و پاسخ آنها اختصاص میدهد.
علت این امر همان است که پیشتر گفته آمد،
و آن اینکه هدف شیخ صدوقS اثبات غیبت مهدی موعود(عج) و رد شبهات در باب
مهدویت است، و از مهمترین معترضان در این مسئله زیدیه است که پذیرش وجود
امام پنهان در پشت پرده غیبت برای آنان سنگینی مینماید. شیخ صدوقS خود ـ
پس از ذکر اعتراضات زیدیه و پاسخ آنها ـ مینویسد:
و انّما ذکرنا هذه الفصول فی أوّل کتابنا هذا لأنّها غایة ما یتعلّق بها الزیدیة و ما ردّ علیهم، و هی اشدّ الفرق علینا.[2]
جمله اخیر (و هی اشد الفرق علینا) نشانه
اهمیت دیدگاه زیدیه از نظر مرحوم صدوقS در باب امامت و به ویژه مسئله غیبت
است. یعنی از دیدگاه مرحوم صدوقS دیدگاه زیدیه و اعتراضات آنها بسی
سنگینتر از دیدگاه اهلسنت در باب مهدویت و عموماً دربارة مسئله امامت
است.
ما مجموعه این اشکالات و نیز پاسخها را
البته با ترتیب متفاوت با ترتیب کمالالدین بررسی خواهیم کرد. چه بسا چند
اشکال را در قالب یک اشکال و در مواردی نیز یک اشکال را به چند بخش مجزا
تقسیم نمودهایم تا ترتیب موضوعی روشنتر به دست آید. بنابراین، ترتیب
مباحث در این نوشتار، با اصل کتاب متفاوت است. در ضمن، علاوه بر مباحث نقض
کتاب الاشهاد، اعتراضات دیگر زیدیه را که شیخ صدوقS متذکر شدهاند، با این
مباحث در آمیختهایم.
محورهای بحث و تفاوت دیدگاه زیدیه و امامیه را براساس مجموعه ذکر شده، در موارد ذیل میتوان عنوان کرد:
1. آیا امامت مربوط به همه عترت است یا
برخی از عترت؟ در صورتی که فقط عدهای از عترت مستحق و صالح برای امامت
باشند، آن عده چه کسانی هستند؟ فرزندان فاطمه(س)؟ فرزندان حسین(ع) یا...؟
2. وجه حقانیت و مشروعیت امامت
امیرالمومنین(ع) چیست؟ آیا نص خاص در مورد ایشان وجود دارد و یا اینکه وی
نیز جزء عترت و بنابراین مشمول نص عام است؟
3. مباحثی چون علم غیب در مورد ائمهائمه(ع) مسئله بداء و...
4. شروط امامت و مباحثی از قبیل جهاد،
امربه معروف و نهی از منکر، آشکار یا پنهان بودن امام، تقیه و مسئله
مهدویت، و مباحث جزئی دیگر که در ضمن بحث بدانها اشاره خواهد شد.
1. نقطه توافق ابوزید
علوی سخن خود را با اشاره به نقطه توافق زیدیه و امامیه شروع میکند و
میگوید آنچه مورد وفاق زیدیه و امامیه است این است که: حجت و امام از
فرزندان فاطمه(س) است؛ و دلیل آن فرموده رسول اکرم(ص) است که طبق اجماع
همگان حضرت در «حجه الوداع» و نیز روزی که برای نماز بیرون آمدند و در حالی
که مریض بودند و آن مریضی نیز به رحلت حضرت متصل بود، فرمودند:
ایهاالناس! قد خلفت فیکم کتابالله و عترتی ألا إنّهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، ألا و إنّکم لن تضلّوا ما استمسکتم بهما.
2. موارد اختلاف ابوزید
موارد اختلاف زیدیه و امامیه را در مسئله امامت در قالب اعتراضاتی بر
دیدگاه امامیه بیان میکند. اعتراضات زیدیه بر امامیه طبق بیان ابوزید به
قراری است که ذیلاً گزارش میشود:
1 ـ 2. «عترت» کیست؟ از
نگاه ابوزید، امامیه در مسئله عترت با اجماع مخالفت ورزیدهاند، چون امامت
را در یک شاخه (بطن) از عترت منحصر نموده و آن را برای سایر عترت جایز
نمیدانند و در هر عصر امامت را به فردی از همین نسل خاص محدود کردهاند.
اما از نظر زیدیه امامت برای همه عترت جایز است و پیامبر اکرم(ص) آن را به
برخی از عترت اختصاص ندادند.
دلایلی که برای جواز امامت برای همه عترت از سخنان ابوزید به دست میآید عبارت است از:
1. عترت در لغت به معنای ذریه و فرزندان
شخص است که به پدرشان نسبت داده میشوند.[3] اما در مورد فرزندان فاطمه(س)
میدانیم که به پیامبر(ص) منسوباند و پیامبر اکرم(ص) پدر و «عصبه» آنها
محسوب میشود.
2. خداوند با آیه «واعتصموا بحبل الله
جمیعاً» همه امت (خاصه و عامه) را مورد خطاب قرار داده است، و پس از آن از
عامه رو میگرداند و به خاصه خطاب میکند: «و لتکن منکم امة یدعون الی
الخیر»، تا اینکه به خاصه میفرماید: «کنتم خیر امة اخرجت للناس». در این
آیات خداوند ابتدا فرزندان ابراهیمائمه(ع) را به صورت عام مخاطب قرار
میدهد و این خطاب سایر انسانها را شامل نمیشود. سپس فرزندان مشرک
ابراهیمائمه(ع) خارج میشوند و فقط فرزندان مسلمان تحت خطاب باقی میمانند.
سرانجام خطاب نهایی با عترت است و آنها اختصاص به خطابهای اخیر خداوند
دارند [و عترت نیز همانگونه که گفته شد، فرزندان فاطمه(س) به طور عموم
است].
3. مراد از «عبادنا» در این آیه: «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا» عترت طاهره، یعنی فرزندان فاطمه(س) است.
از نظر ابوزید، امامیه برای اختصاص امامت
به برخی از عترت و نفی آن از برخی دیگر، دلیل معتنابهی جز خرافاتی مثل علم
غیب و وراثت اقامه نکردهاند. اگر وراثت دلیل امامت باشد، «مغیریه» نیز
برای فرزندان امام حسنائمه(ع) وراثت را دلیل امامت میدانند. پس فرق امامیه
با مغیریه در چیست؟
ادعا و اشکال دیگری که ابوزید مطرح میکند
این است که: امامیه میپندارد امر امامت در میان همه بنیهاشم است! در
حالی که به اجماع زیدیه و امامیه، پیامبر(ص) امت را به امامت عترت خود دعوت
و هدایت نمودند، و آنانی که از بنیهاشم از ذریه پیامبر(ص) نیستند، جزء
عترت به حساب نمیآیند، اگرچه از نظر ولادت از بنیهاشم باشند. اگر امامت
برای سایر بنیهاشم غیر از فرزندان فاطمه(س) جایز باشد، برای بنیعبدمناف
نیز جایز خواهد بود و اگر برای بنیعبدمناف جایز باشد، برای سایر فرزندان
قصی نیز جایز است و...!
پاسخ جواب ابنقبه در
مورد اختصاص امامت به نسل حسینبن علی(ع) این است که طبق بیان رسول
اکرم(ص)، آنکه از میان عترت حجت دانسته میشود و صلاحیت امامت دارد، دارای
ویژگیهایی است و آن اینکه هیچگاه از کتاب خدا جدا نمیشود و متمسکان به آن
دو به گمراهی نمیافتند. براساس عقل، کسی از کتاب جدا نمیشود که عالم به
کتاب خدا و آگاه به ناسخ و منسوخ، عام و خاص و سایر مسائل قرآنی باشد. حجت
باید جامع علوم دین، معصوم و مؤتمن بر کتاب خدا باشد تا بتوان به سخنان او
در موارد متنازع فیه تمسک کرد. اگر زیدیه در میان ائمهشان کسی را با این
صفات سراغ دارند، ما تابع آنان میشویم.
اما اینکه گفته شد امامیه با اجماع مخالفت
ورزیدهاند، باید گفت که اجماع سابقی وجود نداشته تا امامیه با آن مخالفت
کرده باشد، مگر اینکه مخالفت امامیه با زیدیه مخالفت با اجماع تلقی شود، و
در این صورت امامیه نیز میتواند عین همین نسبت را به زیدیه بدهد. علاوه بر
این، باید پرسید: خود زیدیه چرا امامت را در نسل امام حسنائمه(ع) و امام
حسین(ع) منحصر نمودهاند و برای بقیه عترت جایز نمیدانند؟ هر جوابی که
زیدیه داد، ما همان جواب را برای خود زیدیه میآوریم.
سخن زیدیه در تفسیر عترت نه با عقل سازگار
است، نه با کتاب، نه با اخبار و نه با قواعد لغوی. در لغت عترت به معنای
«عمو»، «پسرعمو» و الاقرب فالاقرب از آنهاست. ولی زیدیه بدون دلیل عترت را
به معنای «فرزندان دختر از ابنعم» گرفتهاند که در این ادعا منحصر به فرد
هستند و هیچ دلیلی، برهان عقلی، خبر و یا لغت در تأیید این مدعای خود
ندارند.
اما استشهاد زیدیه به آیات قرآن صرفاً
ادعاست نه دلیل. تأویل زیدیه از آیاتی که ذکر شد، تأویلی بدون برهان و
همانند تأویل مخالفان هر دو فرقه (اهلسنت و مرجئه) است که آیه «کنتم خیر
امة...» را در شأن همه علمای امت میدانند. هر جوابی که زیدیه به تأویل این
آیه در برابر اهلسنت دادند، ما نیز همان جواب را از آیه «ثم اورثنا...»
برای زیدیه میگوییم.
اما اینکه گفته شد وراثت یکی از دلایل
امامیه بر اثبات امامت ائمه آنهاست و در این صورت با «مغیریه» تفاوتی
ندارند، باید گفت که دلیل امامیه بر اختصاص امامت به برخی از عترت این است
که امامت فقط برای افضل ثابت است و زیدیه خود نیز به این سخن اعتراف دارند.
وقتی این مسئله ثابت باشد، باید گفت که در هر عصر افضل بیش از یک نفر
نیست.
اما تفاوت ما با مغیریه واضح و آشکار است:
پیامبر اکرم(ص) با دلیل آشکار امامت امام حسن و نیز امامت امام حسین(ع) را
بیان نمودهاند، و اگر امام حسنائمه(ع) بعد از خود به امامت فرزندش وصیت
میکرد، با وصیت پیامبر(ص) مخالفت کرده بود. علاوه بر این، در افضلیت امام
حسین(ع) بر حسنبن حسن تردیدی نیست. از دید امامیه و زیدیه امام آن است که
با حلال و حرام الهی آشنا و عالم به کتاب خداوند باشد، ولی حسنبن حسن در
تأویل قرآن و تشخیص حلال و حرام بصیرت کافی نداشت.
در باب علم غیب ائمه که زیدیه زیاد داد
سخن میدهند و اشکال میگیرند نیز باید گفت: علم غیب را جز خداوند کسی
نمیداند و کسی جز کافر و مشرک علم غیب ادعا نمیکند. دلیل ما بررسی امامت
فهم و... است نه علم غیب.
اما اینکه گفته شد به ادعای امامیه، امامت
در میان همه بنیهاشم است و زیدیه آن را رد میکند، باید گفت: امر امامت
با اجماع ما و شما ثابت نمیشود، بلکه باید با دلیل و برهان ثابت شود. دلیل
زیدیه بر این ادعا که اجماع بین ما و آنها در مورد امامت امام علی(ع) و
حسین(ع) است چیست؟ پیامبر(ص) ذریهشان را نام نبردند، بلکه فرمودند امر
امامت در عترت من است. زیدیه بدون دلیل به برخی از عترت روی آوردند. اما
دلیل امامیه بر امامت دوازده نفر خاص، روایاتی است که اسلاف ما نقل
نمودهاند و به حسینبن علی(ع) منتهی میشود و از آن حضرت به بعد نیز ائمه
ما هر کدام به امام بعد از خود نص نمودهاند. علاوه بر این، استدلال ما بر
صحت امامت اینها و نه بقیه عترت معاصرشان، علم و فضل آنهاست که دوستان و
دشمنان علوم آنها را حمل نمودند و علمشان در شهرها پخش شده و در نقلها
معروف است، و مگر نه این است که امام از مأموم و تابع از متبوع با علم و
فضل باز شناخته میشود؟
اما در جواب اینکه گفته شد اگر امامت برای
همه بنیهاشم جایز باشد، برای بنیعبدمناف و... نیز جایز خواهد بود، باید
گفت که کسی با قرابت مستحق امامت نمیشود؛ بلکه کسی مستحق آن میگردد که از
علم و فضل بهرهمند باشد و امر امامت با نص و توقیف اثبات میشود.
در مورد آیه «و کنتم خیر امة» و «ثم
اورثنا...» نیز همان طور که قبلاً اشاره شد، ما قبول داریم که این آیات در
شأن عترتائمه(ع) است، اما دلیل زیدیه بر اختصاص این آیات به فرزندان حسن و
حسین(ع) چیست؟ معتزله و سایر فرق در تأویل این آیات با شما نزاع دارند. اما
دلیل امامیه بر اختصاص آنها به برخی از عترت، نصوص و روایات است.
2 ـ 2. امامت امام علی(ع) ابوزید
در مورد اثبات امامت امام علی(ع) میگوید علی(ع) اگرچه از عترت نیست، ولی
با نصوص روز غدیر که مورد اجماع است، حسابش از سایر عترت و اقربا جدا
میشود.
پاسخ نصوص روز غدیر
صحیح است، اما اینکه شما عترت بودن امیرالمومنین(ع) را انکار میکنید بسیار
عجیب است. از نظر لغت عمو و پسرعمو جزء عترت است. خود این سخن شما در مورد
انکار عترت بودن امیرالمومنین(ع) سر از تناقض در مدعیات و اعتقادات شما در
میآورد. چون از یک طرف شما میگویید پیامبر(ص) امام علی(ع) را خلیفه خود
در میان امت قرار داد و نیز میگویید پیامبر(ص) قرآن و عترت را خلیفه خود
در میان امت قرار داد. از سوی دیگر میگویید امیرالمومنین(ع) از عترت نیست.
اگر آن حضرت از عترت نیست، پس نباید خلیفه پیامبر(ص) باشد. مگر اینکه گفته
شود عترت پس از شهادت امیرالمومنین(ع) خلیفه قرار داده شد! ولی سخن درست
این است که عترت با کتاب از همان آغاز با هم خلیفه قرار داده شده بودند و
امیرالمومنین(ع) نیز جزء عترت است.
3 ـ 2. اختلافات درون فرقهای امامیه خردهگیری دیگر زیدیه بر امامیه که ابوزید آن را دلیل بطلان مذهب امامیه میداند، وجود اختلاف درون فرقهای در امامیه است:
امامیه در دین خود اختلاف دارند. برخی
مجسمه، برخی قائل به تجرد توحید، برخی قائل به تناسخ، برخی قائل به وعید،
برخی منکر وعید و معتقد به «قدر» و برخی قائل به «بداء» و... هستند. هر
فرقهای به زعم خود رجال ثقهای دارند که از ائمهشان برای آنها چیزی را که
به آن تمسک میکنند نقل مینمایند.
عامل این اختلافات امامیه، یا ائمه ایشان
هستند، یا اختلافات از ناحیه کسانی است که اخبار امامت را نقل نمودهاند و
یا اینکه این اختلافات نشأت گرفته از نفس خودشان است و از این سه صورت
نمیتواند خارج باشد. در صورت اول باید گفت امام کسی است که عامل وحدت کلمه
باشد نه سبب تفرقه. در صورت دوم نیز جای اعتماد به راههای اثبات امامت از
سوی امامیه باقی نمیماند. اگر هم اختلافات زاییده نفس خود امامیه باشد، به
امام چه نیازی دارند؟ امام که باید آنها را از تفرقه باز میداشت، در
اینجا هیچ اقدامی نکرده است تا جلوی تفرقه را بگیرد. این خود دلیل عدم وجود
امام و علم غیب اوست؛ چه اگر امام موجود میبود و غیب میدانست، نباید
شیعه خود را به حال خودشان رها میکرد.
فرق امامیه همدیگر را تکفیر میکنند و با
تکذیب یکدیگر از هم برائت میجویند. «خطابیه» امامت را برای جعفربن محمد
ادعا میکنند که از طریق وراثت و وصیت از پدرش به او رسیده است و در این
ادعا با امامیه موافق است. اما آنان قائل به توصیف امامت در او و معتقد به
رجعت او هستند.
«شمطیه» امامت را برای عبداللهبن جعفربن
محمد از طریق وراثت و وصیت ادعا دارند. «فطحیه» از راه وصیت و وراثت مدعی
امامت اسماعیلبن جعفر هستند. گروهی نیز بر موسیبن جعفرائمه(ع) توقیف
نموده و منتظر رجعت او هستند.
اگر امامت با وراثت و وصیت و بدون دلیل
مورد وفاق برای کسی جایز باشد، مغیریه در ادعای خود محقتر هستند؛ چون
همگان در امامت حسنبن علی(ع) با آنها اجماع دارند که امامت با وراثت و
وصیت از پدرش به او رسیده است. مغیریه پس از امام حسنائمه(ع) امامت در میان
عترت را نپذیرفتند، چون همه اجماع دارند که امام حسنائمه(ع) امامت را به
معاویه واگذار کرد.
پاسخ طعن به اختلاف
همان طعن براهمه به اسلام است. چنانکه گذشت، امامت در نزد امامیه با نص،
ظهور فضل و علم به دین با اعراض از قیاس و اجتهاد در فرائض سمعیه و فروعات
آن اثبات میشود.
اما در باب اختلاف شیعه باید گفت:
اختلافات امامیه از ناحیه کذابین است که گاهی در میان امامیه پیدا میشوند و
خود را فریب میدهند. اسلاف ایشان گروهی با ورع و اجتهاد و دارای سلامت
نفس بودند، اما اینان اصحاب نظر و تمییز نبودند و هرگاه فرد ظاهرالصلاحی را
میدیدند که خبری نقل میکند، به آن خوش گمان بودند و آن را قبول
میکردند. وقتی این اخبار زیاد شد، آنان به ائمه خود شکایت بردند و ائمه
آنها را به قبول آنچه مورد وفاق بود امر نمودند. اما آنها طبق عادت خود
رفتار کردند و دستورهای ائمهائمه(ع) را نادیده گرفتند. پس خیانت از ناحیه
ایشان بود نه ائمهائمه(ع). امامان نیز بر همه این اشتباهات واقف نبودند؛
چون امام علم غیب نمیداند و همانا عبدصالح خداست که آگاه به کتاب و سنت
است و از اخبار شیعه خود فقط چیزی را که به او میرسد میداند.
در مورد عدم اعتماد به راههای اثبات امامت
و طرق نقل روایات نیز باید گفت امامت برای امامیه با تواتر نقل میشود که
کذبی در آن راه ندارد. باید اضافه کرد که اگر ابوزید عامل اختلاف را در یکی
از آن سه صورت مذکور میداند، اختلافات موجود در عالم اسلام و امت اسلامی
به صورت عام نیز نباید از این سه صورت خارج باشد. زیدیه برای این پرسش چه
جوابی دارند؟
در مورد وجوب جلوگیری از تفرقه از ناحیه
امام نیز باید عین همین مسئله را در مورد همه عترت جاری بدانیم، بلکه در
مورد همه امت باید همین سخن را گفت؛ چرا عترت برای بیان همه حقایق تلاش
نکردند، و جلوی اختلافات را نگرفتند؟ اگر گفته شود که عترت حق را به خوبی
بیان کردند، اما امت نپذیرفتند و به هواهای خود عمل کردند، همین سخن را در
مورد امامیه نیز میتوان گفت.
در مورد تکفیر فرق امامیه از سوی یکدیگر
نیز باید گفت که وضعیت مسلمانان در کل همین است که همدیگر را تکفیر
میکنند. اگر این وضعیت امت از نظر زیدیه ضربهای به نبوت نمیزند، وضعیت
امامیه نیز ضرری به امامت نمیرساند، زیرا نبوت اصل و امامت فرع آن است و
وقتی اصل را پذیرفتیم، نباید به فرع طعنه وارد کنیم.
درباره ادعای «خطابیه» باید گفت: امامت با
موافقت موافق و مخالفت مخالفی اثبات و نفی نمیشود، بلکه با براهین حقه
اثبات میشود. خطابیه غالی هستند و امامت را با غلو نسبتی نیست. میدانیم
که جعفربن محمدائمه(ع) رحلت نمودند. همانگونه که شما توقیف سبائیه بر
امیرالمومنین(ع) را جایز نمیدانید، ما نیز توقیف خطابیه بر جعفربن
محمدائمه(ع) را جایز نمیدانیم.
تفاوت امامیه با دیگر فرق نیز آشکار است:
مذهب فطحیه باطل است، چون اسماعیل قبل از پدرش مرد و مرده نمیتواند خلیفه
زنده باشد. اما قرامطه اسلام را حرف به حرف نقض نمودند و با ابطال شریعت به
سفسطه روی آوردند و نیازی به پاسخ دادن دعاوی متناقض و فاسد آنان نیست.
تفاوت ما با دیگر فرق نیز در این است که
ناقلان اخبار و حمله آثار امامیه شهرها را پر کردهاند و به تواتر علم حلال
و حرام را از ائمه خود نقل نمودهاند و امامت را نیز با اخبار روایات
معروف از وصیت امام قبلی به امام بعدی ثابت میکنند. اخبار امامیه در همه
بلدان نزد علمای امامیه مروی و محفوظ و همواره قابل دسترس است. اما اخباری
را که این فرق مدعی هستند کسی نشناخته و نشنیده است. از اینگونه ادعاها
هیچ کسی عاجز نیست. اگر این دعاوی اخبار امامیه را باطل کند، ادعای براهمه
نیز اخبار مسلمانان را باطل خواهد کرد.
ادعای متوقفان بر امام کاظمائمه(ع) نیز به
همان دلیل پیشتر ذکر شده باطل است و ادعای امامت برای محمدبن علی و...
نیز چون پیش از پدرشان مردهاند باطل میشود و مرده نمیتواند وصی و وارث
زنده باشد.
ابوزید اختلافات فرقهای دیگری را به
تفصیل ذکر میکند و میگوید که هر فرقهای امامت را برای فرد مورد نظر خود
از طریق وراثت و وصیت و علم غیب اثبات میکنند و خرافاتی میبافند. از آنجا
که مدعی وراثت و وصیت زیاد است، باید دعاوی همه آنها را باطل دانست؛ زیرا
نمیتوان سخن یکی را قبول و سخن دیگری را رد کرد.
جواب ابنقبه به صورت خلاصه این است که
اگر امامت با کثرت مدعیان آن باطل باشد، نبوت نیز باطل میشود، چون مدعیان
زیاد داشته است. اما در باب ادله اتفافی در مورد امامت و حقانیت مغیریه که
ابوزید بدان اشاره کرده باید گفت: اگر حق بدون دلیل متفق علیه اثبات نشود،
اولین مذهبی که باطل است زیدیه است، چون دلایل زیدیه مورد وفاق نیست. اما
آنچه از مغیریه نقل کردهاند چیزی است که از یهود گرفته شده است؛ چون یهود
احتجاج میکند که ما با مسلمانان در مورد نبوت حضرت موسی(ع) اتفاق و در
مورد نبوت حضرت محمد(ص) اختلاف داریم.
4 ـ 2. ائمه(ع) و علم غیب یکی
از اعتراضات ابوزید که مکرراً مطرح میکند این است که امامیه برای ائمه
خود علم غیب اثبات میکنند، در حالی که علم غیب اختصاص به خداوند دارد.
جواب ابنقبه در موارد متعدد این است که
امامیه چنین اعتقادی ندارند و از دید امامیه هر کس معتقد به علم غیب دانستن
ائمه باشد، از اسلام خارج شده و به خداوند کفر ورزیده است.
5 ـ 2. مسئله بداء ابوزید
علوی مدعی است که در میان امامیه احدی نیست مگر اینکه معتقد به «بداء»
است. ابنقبه میگوید فقط مغیریه به بداء معتقدند و از نظر ما کسی که بگوید
برای خداوند با احداث رأی و علم مستفاد بداء حاصل میشود، به خداوند کفر
ورزیده است.
6 ـ 2. ویژگی ها و شرایط امامت از
مسائلی که ابوزید به عنوان شرط اساسی امامت مطرح میکند (و اساساً یکی از
پایههای امامت را از نظر زیدیه تشکیل میدهد)، مسئله امر به معروف و نهی
از منکر و اقدام عملی به جهاد است. درست است که امام باید از میان عترت
باشد، اما علاوه بر آن کسی از عترت شایستگی امامت مییابد که دست به شمشیر
برد و به جهاد و امر به معروف و نهی از منکر بپردازد. از نظر ابوزید (و
عموماً زیدیه) افرادی از عترت که به جهاد نپردازند، هر چند بسیار فاضل،
عالم و عابد باشند، لیاقت امامت ندارند؛ چون این امور نافلهاند، ولی جهاد
فریضه است که تارک آن نمیتواند امام باشد.
جواب ابنقبه در این مورد این است که اگر
کثرت جهاد دلیل جواز امامت باشد، باید امام حسین(ع) مستحقتر از امام
حسنائمه(ع) نسبت به امر امامت باشد، چون امام حسنائمه(ع) با معاویه صلح
نمود، ولی امام حسین(ع) تا دم شهادت به جهاد مشغول بود.
علاوه بر این، ما فضل جهاد و فریضه بودن
آن را انکار نمیکنیم، لکن میدانیم که پیامبر اکرم(ص) تا اعوان و انصار
پیدا نکردند به جهاد نپرداختند. امام علی(ع) نیز عین همان روش پیامبر(ص) را
داشتند. امام حسنائمه(ع) نیز تصمیم به جهاد گرفت، ولی وقتی که دید کسی او
را یاری نمیکند، خانهنشینی را انتخاب نمود. پس جهاد زمانی واجب است که
اعوان و انصاری وجود داشته باشد.
افزون بر این، فرد آگاه افضل از مجاهد
بیخبر است و همه عقول بر این اجماع دارند. هر کسی که دست به شمشیر برد،
لزوماً عالم به شرایط و کم و کیف جهاد نیست و احکام جهاد را نمیداند. هر
کسی نمیداند که جهاد کی واجب میشود، کی باید ترک شود، با مردم چگونه
برخورد کند و درباره خونها و اموال و نوامیس چه وظیفهای دارد.
ما از زیدیه میخواهیم که یک نفر از عترت
را به ما نشان دهند که تشبیه و جبر را از خداوند نفی کند و قیاس و اجتهاد
را در احکام سمعی به کار نبندد تا ما با او به جهاد و امربه معروف و نهی از
منکر بپردازیم. جهاد و امر به معروف به اندازه توان واجب است و تکلیف
مالایطاق و تعزیر به نفس صحیح نیست. در حالی که خروج جماعت اندکی که فنون
جنگ را هم نمیداند، در برابر عده کثیری که چند برابر است و خون آنها را هم
مباح میدانند، خود تعزیر به نفس است.
7 ـ 2. مسئله تقیه یکی
از اشکالات ابوزید بر امامیه این است که چرا ائمه شما از مسترشدین خود
مستتر و پنهان هستند. اگر دلیل آن تقیه بر نفس است، باید تقیه برای
مسترشدین و مأمومین جایزتر باشد و نباید به امام خود مراجعه کنند (که رجوع
به او مخالف تقیه است).
جواب ابنقبه این است که ائمه ما به خاطر
خوف بر نفسشان از سوی ستمگران، مستور هستند، نه اینکه از مسترشدین خود
پنهان شده باشند. اما جواز تقیه در مورد مأمومین، اگر مراد این باشد که
مأموم در صورت خوف بر نفس از سوی ظالمی میتواند تقیه کند، امامیه آن را
جایز و در مواردی واجب میدانند؛ اما اگر مراد این باشد که مأموم به دلیل
تقیه میتواند معتقد به امامت امامش نباشد، سخنی بیمعنا و ناصحیح است؛ چون
بر قلوب تقیهای نیست و جز خداوند کسی نمیداند که در قلبها چیست، و با
وجود اخبار در مورد لزوم مراجعه به امام و در صورت نبودن عذر نمیتوان
قلباً تقیه کرد.
8 ـ 2. مسئله وجوهات شرعیه اشکال
دیگر ابوزید این است که اگر تقیه برای ائمه واجب است، چرا امامان امامیه
در گرفتن اموال از مردم تقیه نمیکنند. مگر نه این است که آنان به بهانه
تقیه مال و دارایی مردم را جمع میکنند؟ این اهل باطلاند که به دنبال مال و
منال دنیا هستند، زیرا متمسکان به کتاب خدا از کسی اجر نمیخواهند. ابوزید
به آیات زیر استشهاد میکند: «اتبعوا من لایسألکم اجراً»[4] و «انّ کثیراً
من الأخبار و الرهبان لیأکلون اموال الناس بالباطل و یصدون عن
سبیلالله».[5]
از نظر او در مجموع، ائمه امامیه در جمع
اموال تقیه ندارند، ولی وقتی ارشاد مردم مطرح میشود، از آن سر باز میزنند
و تقیه را واجب میدانند!
جواب ابنقبه این است که ائمه ما هیچگاه
در ارشاد کسانی که در طلب آن بودهاند تقیه نکردهاند. آنان حقایق را
همواره برای مردم بیان نموده و با تبیین حلال و حرام همیشه مردم را به سوی
حق تحریک و دعوت کردهاند.
اما جمع اموال نیز از باب تناول نبوده
است، بلکه ائمه فریضه الهی یعنی «خمس» را از آنها طلب نمودهاند تا آن را
طبق دستور الهی در جای خود مصرف کنند. این عمل نیز براساس کتاب و سنت و از
وظایف امام است. اگر در این کار اشکالی وجود داشته باشد، باید به پیامبر(ص)
نیز طعن بزنید؛ چون ایشان آغازگر این مسئله و اولین کسی بود که قضیه خمس
را مطرح فرمود.
آیا ائمه زیدیه به جمعآوری خمس، خراج
فیء، معادن و... در صورتی که قیام کنند و غالب شوند میپردازند یا خیر؟ اگر
اقدام نکنند، خلاف دستور اسلام عمل نمودهاند، و اگر اقدام کنند، همین طعن
شما بر آنها نیز وارد است.
9 ـ 2. مسئله مهدویت عمده
اشکالات ابوزید در باب مهدویت است. وی اعتقاد امامیه به «امام غائب» را
غیرمعقول و ناموجه میداند. ایشان ابتدا اساساً در وجود امام عصر(عج) خدشه
وارد میکند و میگوید امامیه چون به حسنبن علی (امام عسکریائمه(ع))
رسیدند برای او پسری ادعا نمودند و او را «خلف صالح» نامیدند، و این پسر
پیش از پدرش مرد.
تا این قسمت جواب ابنقبه این است که
ادعای امامیه بدون دلیل نبوده است، بلکه درباره وضعیت امام عصر(عج) و غیبت
او و اختلاف مردم درباره او و همه مسائل مطرح درباره آن حضرت قبلاً از
اسلاف خود چیزهایی شنیده بودند و کتابهای ایشان (اسلاف امامیه پیش از عصر
غیبت) در معرض دید همگان است و میتوانید با مراجعه به آنها مسائل موجود
درباره غیبت را مشاهده کنید.
مسئله دیگری که ابوزید در این زمینه مطرح
میکند، «شناخته شده بودن» امام است. ایشان تأکید دارد که زیدیه امامت را
برای کسی که ناشناخته باشد جایز نمیداند و راهی برای شناخت امام زمان مورد
ادعای امامیه نیست. کسی که ناشناخته باشد، گویا معدوم است و امامت برای
معدوم جایز نیست.
جواب ابنقبه این است که ما از طریق
روایات پیامبر اکرم(ص) پی بردیم که از میان عترت کسانی هستند که به تأویل
کتاب و احکام الهی آشنایند و نیز میدانیم که به فردی که قرآن را برای ما
تفسیر کند و حلال و حرام را برای ما روشن سازد نیازمندیم. این حقیقت را نیز
میدانیم که علم به حلال و حرام فقط در فرزندان امام حسین(ع) وجود دارد و
مخالفان آنها (اهلسنت و...) چون به قیاس و استنباط و اجتهاد در فرائض سمعی
اعتماد میکنند، اهل علم نیستند.
فرزندان امام حسین(ع) را که ما به عنوان
امام میشناسیم، هر کدام پس از خود به امامت دیگری نص نمودند تا به امام
حسن عسکریائمه(ع) رسید. هنگامی که آن حضرت رحلت نمودند و نصی ظاهر نشد [؟!]
و از یک سو ما میدانستیم که «خلف» پس از اوست، به کتبی که پیش از این
جریان نوشته شده بود و اسلاف ما امر غیبت را در آنها متذکر شده بودند
مراجعه نمودیم و روایاتی را دیدیم که به مسئله «خلف» پس از امام حسنائمه(ع)
اشاره داشتند. این روایات دلالت داشتند که خلف از میان مردم غائب خواهد شد
و شیعه در مورد او اختلاف میکنند و به حیرت میافتند. پیداست که اسلاف ما
علم غیبت نمیدانستند، بلکه این مسائل را ائمهائمه(ع) از اخبار پیامبر
اکرم(ص) برای آنها بیان کرده بودند. بنابراین، از این طریق وجود و غیبت
امام عصر(عج) برای ما ثابت میشود.
ابوزید برای تردید بیشتر در باب مهدویت به
آیه «و کنت علیهم شهیداً ما دمت فیهم»[6] استدلال میکند که امام شهید بر
امت و شاهد بر اعمال آنهاست. و کسی «شهید» شمرده میشود که به خیر دعوت کند
و به امربه معروف و نهی از منکر بپردازد و به جهاد قیام کند، نه اینکه شخص
ناشناختهای باشد؛ زیرا شهادت بر آنچه عیان است واقع میشود نه بر غیب.
ابنقبه میگوید این اشکال میتواند از
سوی معتزله باشد که هر دو فرقه (زیدیه و امامیه) را مورد سؤال قرار میدهد.
چون ما میگوییم عترت ظاهر نیست و کسانی را که از عترت مشاهده نمودیم برای
امامت صلاحیت نداشتند، و جایز نیست که خداوند ما را به تمسک به کسانی امر
کند که نه ما میشناسیم و نه گذشتگان ما میشناختند. کسانی که در زمان خود
از عترت مشاهده میکنیم نیز صلاحیت امامت ندارند و آنانی هم که غایب هستند
بر ما حجت ندارند. بنابراین، «حدیث ثقلین» آن معنایی را ندارد که در دل
زیدیه و امامیه میگذرد. معتزله میتوانند بگویند آنچه از کتاب جدا
نمیشود، خبری است که قاطع عذر باشد و چنین خبری مثل خود قرآن ظهور خواهد
داشت و قابل انتفاع خواهد بود و تمسک به آن ممکن است. اما ما کسی از عترت
را مشاهده نکردیم که عالمی باشد که اقتدا به او ممکن باشد. چیزی که مشاهده
کردیم این بود که هر یک به مذهبی فرا میخواند و اقتدا به دو فرد مخالف هم
باطل است.
آنچه باید مورد توجه ما باشد این است که
وقتی پیامبر(ص) ما را به تمسک به عترت امر فرمود، طبق عقل، عرف و سیره
درمییابیم که مراد حضرت، علما، اتقیا و نیکان از عترت بوده است نه جهال.
پس آنچه بر ما واجب است این است که ببینیم علم به دین، فضل، زهد، حلم،
استقلال به امر و... در چه کسی جمع شده است تا در کنار کتاب خدا به او تمسک
کنیم.
اشکال ممکن است این خصوصیات در دو فردی که یکی زیدی و دیگری امامی است جمع شود. در این صورت تکلیف چیست؟
پاسخ این مسئله
اتفاق نخواهد افتاد و اگر هم اتفاق بیفتد، تشخیص ـ امام واقعی آسان است:
امام با نص امام قبلی و نیز ظهور کراماتی در علم او ـ چنان که در مورد
امیرالمومنین(ع) در «یوم النهر» اتفاق افتاد ـ قابل تشخیص است. یا در مذهب
یکی از آن دو چیزی ظاهر میشود که پی میبریم اقتدا به او جایز نیست. چنان
که ائمه زیدیه به اجتهاد و قیاس در واجبات سمعی و احکام اعتماد میکنند و
این امر میرساند که آنها امام نیستند. البته مراد ما از این سخن «زیدبن
علی(ع) و امثال ایشان نیست، زیرا آنها ادعای امامت نکردند و فقط به کتاب
خدا و «الرضا من آل محمد(ص)» دعوت کردند که دعوت حقی بود.
اما در مورد اینکه گفته شد خداوند چگونه
کسی را شهید قرار میدهد که نه دیده شده و نه امربه معروف و نهی از منکر
کرده است، باید گفت: معنای «شهید» نزد امامیه چیزی نیست که زیدیه میگوید.
اگر به امامیه ایراد میگیرید که شخص غائب و ناشناخته را امام میدانند، از
خود زیدیه میپرسیم که امام شهید از عترت در زمان ما کیست؟ اگر بگویند او
را نمیشناسیم، همان اشکال خود ابوزید وارد میشود. اگر کسی را نام ببرند
نیز میگوییم ما صورت مبارک او را ندیدیم، پس چگونه امام و شهید بر ما
باشد؟! اگر بگویند این ضرری به امامت او نمیرساند و سبب شناخته نبودن او
ستمگران و قلت اعوان و انصار است، میگوییم استدلال ما نیز همین است و این
عین همان غیبتی است که امامیه معتقد است.
|